بند باز 2

انگار تو رو به نمایش روزگار دعوت کرده بودند تا با یه قهوه ی تلخ به تلخی یه زندگی همراه با درد ازت پذیرایی کنند!
آره داشتن تو رو آماده می کردند برای یه بندباز ماهر شدن ، یه بندبازی که فقط جون خودش براش اهمیت داشته باشه...
یه بند باز شبیه من و نیز شرور که قرار روی یه بند نازک،زندگی خودش رو بگذرونه و هدفش برای زنده موندنه و برای به رخ کشیدن نمایش بندبازیشه!!
مهارت زندگی کردن یعنی راه رفتن روی این بند که البته قطر این طناب  یا همون بند بستگی به شانست داشت!
آخه میدونی حقیقت اینه که عدالتی تو این دنیا وجود نداره اصلا خود عدالت یعنی چی؟ تو این دنیا این کلمه برای من یه چیز گنگ و نامفهومه!!عدالتی که دنیا باهاش ساخته شده برابر با بی عدالتیه! و من و تو نیز جزئی از این بی عدالتی هستیم و عدالت رو به خاطر این بی عدالتی به نفع خودمون میکشیم تا ظاهر عدالت معنادار بشه
هر چقدر درد کشیده باشی مهارتت تو بندبازی هم بهتره
برگردیم به قطر این طناب!قطرش بستگی به شانست داره که شرایط و محیطت چجوری باشه ، قطرش بستگی به آدمای دوروبرت داره...
حقیقت اینه که همه ی ماها بند بازیم و هر چی جلو میریم راه رفتن روی این بند به طول زندگی رو بهتر حس می کنیم
اولش با یه خط عریض روی زمین شروع کردیم و رفته رفته که این خط عرضش کوچیک تر میشد بزرگ تر شدن رو حس کردیم تا جایی که دیگه خطی وجود نداشت تنها یه بند باقی مونده بود که هر چی جلوتر می رفتیم ارتفاعش از زمین بیشتر میشد و بهش وابسته تر میشدی و حقیقتی که میگفت راه برگشتی وجود نداره چون هیچ بندی پشت سرت نبود و دستت هم به جایی بند نبود ولی باید روی بندی راه می رفتی به سختی یا که راحتی دنیات...!!
واسه بندبازایی مث من سخته!!
ولی ازش دل نمی کنی نمیدونم یا شایدم یه جایی خسته بشی خودتو پرت کنی پایین تا همه چی تموم بشه دیگه نه بندی نه نمایشی و نه بند بازی وجود خواهد داشت آره بعضی هاتون هم این راهو انتخاب می کنید یعنی رها شدن از روی بند....
برگردیم به خود حقیقت!!حقیقت اینه که اصلا این طناب طولی هم نداره یعنی هر موقع خواستی پارش می کنی یا یکی از روی دشمنی پارش می کنه یا انقدر روش راه میری تا خودش پوسیده بشه و پاره بشه

آره حقیقت یعنی این که...

 
 
 
/ 1 نظر / 36 بازدید
shiva

پای هر خداحافظی محکم باش … کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی دهند … کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد … یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد می گیری که خیلی می ارزی … خورخه لوییس بورخس +مرسی...[گل]